با تنم که مثل ساقه گیاه
باد و آفتاب و آب را
میمکد که زندگی کند...
فاصله٬ دور از گمان٬ هنوز می ماند
چون خطی٬رشته ای٬چون راهی...
entre la plus lointaine etoile et nious
la distance,inimagionable
reste encore
comme une ligne,un lien,comme un chemin
ما نمی توانیم آن سان از این خاک دور شویم که خود و زمین را جدا از یکدیگر ببینیم.
ما با حرکت های عظیم زمین می گردیم و رشد ما پاره ای از رشد عظیم زمین است.
(خلیل جبران- در یادداشتهای روزانه ماری هاسکل- ۵ مه ۱۹۲۲)
یه سرود عاشقانست من برات ترانه می گم تا بدونی که باهاتم....
تو خود دلیل بودنم بی تو شب سحر نمی شه....میمیرم بی تو
....
(اوریانا فالاچی)
زندگی ام را فرا گرفته:
بخواب ٬ امید
بخواب٬ آرزو!
دیگر هیچ نمی بینم
دیگر یادی ندارم
نه از نیک و نه از بد...
چه داستان حزن انگیزی!
گهواره ای هستم
که دستی بر آمده
از حفره سردابی تاب می دهد آن را:
خاموش٬ خاموش!
un grand sommeil noir
tombe sur ma vie:
dormez, tout espoir
dormez,toute envie!
je ne vois pius rien
je perds la memoire
du mal et du bien...
O la triste histoire!
je suis un berceau
Qu'une main balance
Au creux d'un caveau:
Silance, silance!
(Paul Verlaine)
کسی را در جهان دوست نداشتم
کسی را دوست نداشتم
جز اورا که دوست می داشتم
دلباخته من٬ دلباخته من بود آنکه مرا می فریفت
حال همه چیز دگرگون گشته
آیا هم اوست که دیگر به من عشق نمی ورزد
یا من آن دلباخته ام که دیگر به خود عشق نمی ورزم؟
نمی دانم٬ وانگهی این همه به چه کار آید؟
حال من بر کاه نمناک عشق خفته ام
تنهای تنهابا دیگران
بی کس و تنها و نا امید
دختر حلبی٬ دختر زنگ زده
ای دلباخته من٬دلباخته مرده یا زنده من
می خواهم گذشته را به یاد آوری
ای دلباخته که دوستم می داشتی و دوستت داشتم.
(آفتاب نیمه شب- زاک پرور)
fille d'acier
fille d'acier je naimais personne dans le monde
je n'aamais personne sauf celuique j'aimas
amant mon amant celui qui m'attirat
maintenant tout a change est-ce lui qui a cesse de m'aimer
mon amant qui a cesse de m'attirer est-ce moi?
je ne sais pas et puis qu'est-ce ca peut faire tout l'amour
tout seule avec tous les autres touteseule desesperee
fille de fer-blanc fille rouillee
O mon amant mon amant mort ou vivant
je veux que tu te rappelles autrefois
mon amant celui qui m'aimait et que j'aimais.
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش رااز دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوست ات می دارم
دل اندهگین شبی ست
که مهتاب اش را می جوید.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
(۳۱ تیر ۱۳۸۵- شاملو)
و با شتاب زمان پر کشم
دمی در این پندارم
انتظار بی جنبش من.
je ne veux plus me poser
voler a la vitess du temps
croire ainsi un instant
mon attente immobile
(فیلیپ ژاکوته)
زنی گیسوان سیاهش را به چنگ کشید
بر تارهای گیسوان درازش به زمزمه چنگی نواخت
خفاشها با چهره های کوکانه در هوای بنفش فام
بالی به هم زدند و جیغ کشیدند
و باژگونه زیر پایه دیوار دود زده فرو خزیدند
و برجهای باژگونه در هوا که معلق
ناقوس خاطره ای دور را هنوز می نواختند٬
ساعت را اعلام می کردند
و در تمام وقت
ار قعر چاههای خشک و حوضهای تهی از آب
تنها صدای آوازهای آدمیان می آمد.
در قعر این مغاک تباه٬در حصار کوه
در نور بی فروغ ماه
تنها صدا
آواز خشک علفهاست
بر گور های در هم گرد نماز خانه
آنجا نمازخانه ای است تهی که خانه باد است
که پنجره ندارد و در باد تاب می خورد
و استخوانهای خشک آزارشان به هیچ کس نمی رسد
تنها خروسی بر تیر بام ایستاد٬ در برق آذرخش
کوکو ری کو کوکو ری کو
...
(پ.ن: تی.اس.الیوت- سرزمین بی حاصل.---تندر چه گفت)
A woman drew her long blach hair out tight
and fiddled whisper music on those strings
and bats with baby faces in the violet light
whistled,and beat their wings
and crawled head down in air were towers
tolling reminiscent bells, that kept the hours
and vioces singing out of empty cisterns and exhausted wells.
in this decayed hole among the mountains
in the faint moonlight, the grass is singing
over the tumbled graves,about the chapel
there is the empty chapel,only the wind's home.
it has no windows, and the door swings,
dry bones can harm no one.
only a cock stood on the rooftree
co co rico co co rico
...
قطعه تندر چه گفت٬ با وصفی از مرگ مسیح آغاز می شود و در دنباله از سفری طاقت سوز در دل بیابانی سخن می رود که به نماز خانه ای تهی می انجامد. مسافر به ناگزیر باید صعوبت راه٬ سراب و وهم و دیدن صحنه هایی را تاب آرد که یکسره آشوب است و عاری از معنا٬ تا بدین نمازخانه برسد. در بخش پایانی شعر خبر از آمدن باران می رسد و صدای تندر به اندرز سه کلمه می گوید: نثار کنید٬همدردی کنید٬ و مهار کنید. در پایان شعر ٬ این سه کلمه اندرز گونه در میان انبوهی از عبارات قرار می گیرد که خود پژواک و بازتابی هستند از موضوعات و مضامین مکرری که پیش از آن نیز در شعر آمده اند.