تبليغاتX
شب نوشته
روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقه گیاه

باد و آفتاب و آب را

میمکد که زندگی کند...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:50 توسط شهره |

میان دورترین ستاره و ما

فاصله٬ دور از گمان٬ هنوز می ماند

چون خطی٬رشته ای٬چون راهی...

entre la plus lointaine etoile et nious

la distance,inimagionable

reste encore

comme une ligne,un lien,comme un chemin

(فیلیپ ژاکوته)

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 0:24 توسط شهره |

ما نماد و تبلور زمین و زندگانی هستیم- نه افرادی جدا از هم.

ما نمی توانیم آن سان از این خاک دور شویم که خود و زمین را جدا از یکدیگر ببینیم.

ما با حرکت های عظیم زمین می گردیم و رشد ما پاره ای از رشد عظیم زمین است.

(خلیل جبران- در یادداشتهای روزانه ماری هاسکل- ۵ مه ۱۹۲۲)

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 15:52 توسط شهره |

.... خوندن من یه بهانست

یه سرود عاشقانست      من برات ترانه می گم   تا بدونی که باهاتم....

تو خود دلیل بودنم   بی تو شب سحر نمی شه....میمیرم بی تو

....

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 14:22 توسط شهره |

سعی می کنم هیچ وقت کلمه دوستت دارم به کار نبرم هیچ وقت به خودم نگم این چیزی که قلب و روحمو داغون می کنه عشقه! نمی دونم تو رو دوست دارم یا نه! من با تو فقط با حس عاطفه ی زندگی نگاه می کنم٬ نه با عشق! هر چی فکر می کنم می بینم پدرت رو هم دوست نداشتم! اونو می خواستم و تحسینش می کردم اما دوستش نداشتم! تموم کسای قبلی هم فقط سایه هایی بودن سر یه جست جو که همیشه شکست هم راهش بوده! بودن با پدرت این بهم فهموند که هیچی مث تمایل یه مرد به یه زن یا یه زن به یه مرد آزادی آدمو تهدید نمی کنه! هیچ زنجیر و طنابی نمی تونه تو رو مث یه برده ی چشم و گوش بسته ی بی امید نگه داره! وای به حال کسی که خودشو واسه همون میل به کس دیگه ای هدیه کنه!با این کار خودمون یادمون می ره و تموم حقوق و آزادی مونو از دست می دیم! مث یه سگ که تو دریا افتاده و دست و پا می زنه تا خودشو به ساحلی که وجود نداره برسونه! ساحلی به اسم دوست داشته شدن و عشق کسی بودن! اگه به این ساحل برسی هم تازه از خودت می پرسی که واسه چی پریدی تو آب؟ چون از خودت راضی نبودی و می خواستی چیزی که دوست داشتی باشی و تو کس دیگه یی ببینی؟ شایدم ترس از سکوت و تنهایی؟ شاید محتاج اونی که کسی یو تساحب کنی یا کسی تساحبت کنه؟ بعضیا به همین می گن عشق! و لی به نظر من عشق خیلی کم تراز اینه که برات گفتم! مث یه جور گرسنگی که بعد از سیر شدن سر دلت می مونه و حالتو می گیره! بعدش نوبته استفراغه! چرا هیچکس و هیچ چیز نتونست  معنی این کلمه رو به من حالی کنه؟ خیلی دلم میخواد معنیشو بفهمم! اگه از تو٬ از خود تو که منو از خودم می گیری و خونمو می مکی بخوام سه تا حرف لعنتی عین شین قاف و برام معنی کنی چی بهم می گی؟...

(اوریانا فالاچی)

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 16:58 توسط شهره |

خوابی عمیق و سیاه

زندگی ام را فرا گرفته:

بخواب ٬ امید

بخواب٬ آرزو!

دیگر هیچ نمی بینم

دیگر یادی ندارم

نه از نیک و نه از بد...

چه داستان حزن انگیزی!

گهواره ای هستم

که دستی بر آمده

از حفره سردابی تاب می دهد آن را:

خاموش٬ خاموش!

 

un grand sommeil noir

tombe sur ma vie:

dormez, tout espoir

dormez,toute envie!

je ne vois pius rien

je perds la memoire

du mal et du bien...

O la triste histoire!

je suis un berceau

Qu'une main balance

Au creux d'un caveau:

Silance, silance!

(Paul Verlaine)

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 23:13 توسط شهره |

من که دختر پولادینم

کسی را در جهان دوست نداشتم

کسی را دوست نداشتم

جز اورا که دوست می داشتم

دلباخته من٬ دلباخته من بود آنکه مرا می فریفت

حال همه چیز دگرگون گشته

آیا هم اوست که دیگر به من عشق نمی ورزد

یا من آن دلباخته ام که دیگر به خود عشق نمی ورزم؟

نمی دانم٬ وانگهی این همه به چه کار آید؟

حال من بر کاه نمناک عشق خفته ام

تنهای تنهابا دیگران

بی کس و تنها و نا امید

دختر حلبی٬ دختر زنگ زده

ای دلباخته من٬دلباخته مرده یا زنده من

می خواهم گذشته را به یاد آوری

ای دلباخته که دوستم می داشتی و دوستت داشتم.

(آفتاب نیمه شب- زاک پرور)

 

fille  d'acier

fille d'acier je naimais personne dans le monde

je n'aamais personne sauf celuique j'aimas

amant mon amant celui qui m'attirat

maintenant tout a change est-ce lui qui a cesse de m'aimer

mon amant qui a cesse de m'attirer est-ce moi?

je ne sais pas et puis qu'est-ce ca peut faire tout l'amour

tout seule avec tous les autres touteseule desesperee

fille de fer-blanc fille rouillee

O mon amant mon amant mort ou vivant

je veux que tu te rappelles autrefois

mon amant celui qui m'aimait et que j'aimais.

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 21:42 توسط شهره |

آنکه می گوید دوست ات می دارم

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش رااز دست داده است.

         ای کاش عشق را

          زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد

                       در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.

                    عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوست ات می دارم

دل اندهگین شبی ست

که مهتاب اش را می جوید.

           ای کاش عشق را

           زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

           عشق را

          ای کاش زبان سخن بود

 

(۳۱ تیر ۱۳۸۵- شاملو)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 14:20 توسط شهره |

نمی خواهم دیگر از پا بنشینم

و با شتاب زمان پر کشم

دمی در این پندارم

انتظار بی جنبش من.

je ne veux plus me poser

voler a la vitess du temps

croire ainsi un instant

mon attente immobile

(فیلیپ ژاکوته)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 14:59 توسط شهره |

....

زنی گیسوان سیاهش را به چنگ کشید

بر تارهای گیسوان درازش به زمزمه چنگی نواخت

خفاشها با چهره های کوکانه در هوای بنفش فام

بالی به هم زدند و جیغ کشیدند

و باژگونه زیر پایه دیوار دود زده فرو خزیدند

و برجهای باژگونه در هوا که معلق

ناقوس خاطره ای دور را هنوز می نواختند٬

ساعت را اعلام می کردند

و در تمام وقت

ار قعر چاههای خشک و حوضهای تهی از آب

تنها صدای آوازهای آدمیان می آمد.

در قعر این مغاک تباه٬در حصار کوه

در نور بی فروغ ماه

تنها صدا

آواز خشک علفهاست

بر گور های در هم گرد نماز خانه

آنجا نمازخانه ای است تهی که خانه باد است

که پنجره ندارد و در باد تاب می خورد

و استخوانهای خشک آزارشان به هیچ کس نمی رسد

تنها خروسی بر تیر بام ایستاد٬ در برق آذرخش

کوکو ری کو کوکو ری کو

...

(پ.ن: تی.اس.الیوت- سرزمین بی حاصل.---تندر چه گفت)

A woman drew her long blach hair out tight

and fiddled whisper music on those strings

and bats with baby faces in the violet light

whistled,and beat their wings

and crawled head down in air were towers

tolling reminiscent bells, that kept the hours

 and vioces singing out of empty cisterns and exhausted wells.

in this decayed hole among the mountains

in the faint moonlight, the grass is singing

over the tumbled graves,about the chapel

there is the empty chapel,only the wind's home.

it has no windows, and the door swings,

dry bones can harm no one.

only a cock stood on the rooftree

co co rico co co rico

...

قطعه تندر چه گفت٬ با وصفی از مرگ مسیح آغاز می شود و در دنباله از سفری طاقت سوز در دل بیابانی سخن می رود که به نماز خانه ای تهی می انجامد. مسافر به ناگزیر باید صعوبت راه٬ سراب و وهم و دیدن صحنه هایی را تاب آرد که یکسره آشوب است و عاری از معنا٬ تا بدین نمازخانه برسد. در بخش پایانی شعر خبر از آمدن باران می رسد و صدای تندر به اندرز سه کلمه می گوید: نثار کنید٬همدردی کنید٬ و مهار کنید. در پایان شعر ٬ این سه کلمه اندرز گونه در میان انبوهی از عبارات قرار می گیرد که خود پژواک و بازتابی هستند از موضوعات و مضامین مکرری که پیش از آن نیز در شعر آمده اند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 16:28 توسط شهره |